۱۳۸۸ دی ۸, سهشنبه
۱۳۸۸ دی ۵, شنبه
حسین
دلی چنین مجنون دیده ای؟
ماجرایی به این تلخی از ازل تا کنون دیده ای؟
قربانی شدن درآستان محبوب ذوالفنون دیده ای؟
حسین را دست و پا زده در خون دیده ای؟
درآغوش مرگ این چنین لاله گون دیده ای؟
عشقی چنین عمیق و پر فزون دیده ای؟
۱۳۸۸ دی ۴, جمعه
این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست
نمی دونم غم این روز ها رو احساس می کنی یا نه...اما ادم با تفکر در عمق این واقعه به این میرسه که عشق بازی واقعی همونیه که امام حسین جلوی چشمای معشوقش کرد...همون خون فشانیی که از ازل تا ابد در عالم همه ی انبیا باید به اون روز قبطه بخورند
ما کجا و اون کجا...خدایا به حق عظمتت و مهری که به حسینت داری از این بار گناه ما بکاه و شب اول قبرمون و روز قیامت مارو شرمنده ی حسین نکن...
۱۳۸۸ آذر ۲۷, جمعه
کوچه ما
سکوت سنگین کوچه ام را میشکنی و به سرای سوت و کوران وارد میشوی
و مرا با خود به نوک قله ی امید میرسانی ...پاره های قلبم را با نگاه سردت تبدیل به بلبلی خوش صوت کرده که از شوقت دمادم آواز سرمستی سر میدهد و ناگاه تو در پی ندایی دیگر از دو کوچه انطرفتر میروی
برو به سوی هم نشینی تازه...به امید انکه او همانند تو نباشد...که بیاید و امیدی بدهد و برود و...
۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه
------------------در میخانه به رویم بگشایید---------------
که به جان امده این جان وبگشته است سراسیمه و هشیار
بده ان باده کز ان مست شوم...در پی ان هست شوم...
عاقل دیوانه شوم...واله و سر مست شوم
خرقه ی واعظ شهرهم شده الوده به این باده و
رنگ دو لبش فاش کند از طرب وشرب شبانه
شده ام شهره ی شهر و شده ام رانده ز محراب وز میخانه
خسته ازسرزنش پیرمغان و شده ام واله و اواره
۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه
به این فکر که از دوریت ، از فراغت این گل تکیده بر خاک افتادومرد !
از غم بی تو بودن ،ان هم برای حتی یه لحظه،همانند شقایق روی بالکن مادر بزرگ، پر پر می شوم...و تو لبخند بر لب و گرم از اتشی که با هیزم جسمم برایت افروختم می روی....ارام و با وقار...من به همین راضیم...اینکه لحظه ای بر کنارم گرم شوی و بروی..برو به سلامت...
۱۳۸۸ آذر ۷, شنبه
انتهای رسیدن به خدا
۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه
چرا کسی دیگر حق حق این دل عاشق را نمی شنود؟
چرا کسی دیگر به یاد پروانه ها نیست؟
چرا کسی دیگر چشم انتظار لاله ها نیست؟
چرا کسی دیگر دل سوخته نمی خرد؟
چرا کسی دیگر زمزمه عشق نمی کند؟
چرا کسی دیگر خدا خدا نمی کند؟
چرا کسی دیگر ما را دعا نمی کند؟
چرا کسی دیگر به یاد مرگ نیست؟
چرا کسی دیگر قصه گوی دل تنگ نیست؟
در این زمانه ی پر ز فتنه اما
به کوری چشمت ای بی وفا ،هنوز هستم سر پاا
۱۳۸۸ آذر ۳, سهشنبه
دار مکافات
۱۳۸۸ آبان ۲۶, سهشنبه
ای همه هستی تو مست وجود من و ای هستی من مست وجود تو و ای کنج دلم پر زغم هجرت و ای مرغ دلت پر زده در اغوشم
که در این فصل خزان که تمام تن زخمی شقایق شده است خاک پای صنمو فرش میان ره و گشته است زمین محو محیا شدن بزم طربناک وصالی دیگر
من کجا و تو ان زلف پریشان به کجا؟
تو کجا و من و این پاره تن ریخته در کنج سیه خانه ی رندان به کجا؟
همه ی بند وجودم شده در بند وجودت،صنما با غم هجر تو چه تدبیر کنم؟
که به جان امده ام اخر وباز ،از همه می پرسم،که چه باید فکنم در ره این یار پر از ناز؟
تا بکی درد فراغ و غم هجران و سراسیمگی جان ؟
تا به کی نازتو وخنده ی مستانه ی ان؟
تا به کی این تاراج؟تا به کی بند به زندان تنم؟
بلبل عاشق من را نبود نای دگر از پس این همه زجزت که کشیدست به دستان توای دلبر مست واگذارت به خداست
۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه
شب اول قبر
در تنگنای این درد طاقت فرسا ،ناگاه صدای پایی اشنا به گوشم می رسد،امد و امد تا رسید بر بالینم،چند ضربه و فاتحه ای...دستانم را به سویش دراز می کنم...می ترسد!اخر مردهء زنده به گور شده را از نزدیک ندیده است...بر میخیزم...کفنم را فرش راهش می کنم تا سرای بهشت...اما او همچنان از من گریزان...به کجا چنین شتابان؟
بر میگردم به قبر....باز هم سوال نکیر و منکر:اولین گناهت چه بوده؟
جواب : عاشقی
سوال :بر که؟
جواب :بر انکه تمام دارو ندارم را به تاراج برد
سوال:حاصل؟
جواب :اوارگی،هجران،تب و مرگ پس از ان
سوال: می ارزید؟
جواب:اگر خداوندگار عالم دوباره مرا خلق می کرد باز هم عاشقی را بر هر انچه که شما پیشنهاد می دهید ترجیح می دهم
سوال:پس پشیمان نیستی؟حتی با این بی اعتنایی یار؟
جواب:نه،
نکیر و منکر بعد از این پرسش و پاسخ تکراری هر شب ،به دنبال جوابی متفاوت به انتظار صبحی دگر می نشینند
خدای مهربان من
تا نوشم از شرابش ،درمان کنم تبم را
ناگه خطاب امد:ای عاشقان دنیا
امد زمان هجران،بستید بارتان را؟
گفتم تو هم خدایا دانی که من اسیرم
اخر چرا تو خواهی از من که دست گیرم.از دلبر عزیزم؟
گفتا که درد هجران پیوسته است با جان
پس یا بده به او لب ،یا بگسلم ز تو جان
گفتم که هست و نیستم ،از ان تو است اما
من دست بر نگیرم از دلبروزجانان
۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه
۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه
امد زمان وصل خبر داری؟
پر زاشوب و بلواست خبر داری؟
نقل گشته است که تو در راهی
انگار دوباره در کنار مایی ، خبر داری؟
دوباره لحظه شیرین وصل و عیش نزدیک است
دوباره فکر غم بعد وصالت در پیش است خبر داری؟
تو سر مست وصل مراد خویشی
غرق فکر پریدن ز دنیای خویشی خبر داری؟
رَوی اخر زدستم ،خوب می دانم
شَوی همراز و همدرد صنمی دیگر،خبر داری؟
تو ای مجنون من،لیلای تو گشته است بی تاب
ز هجر دم به دم،گشته است بی خواب خبر داری؟
ولیکن هیچ جای شکوه باقی نیست
که لیلی راهمیشه این بود در یاد ،خبر داری؟
که تو ناچار از این کاری که برگیری و بگریزی
چرا که لیلی تو هست رنجور و شود اندر زمان اندکی در خاک ،خبر داری؟
۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه
۱۳۸۸ آبان ۵, سهشنبه
فراغ
برگیر ز چهره ام سفیدی اخر شده ام مست حضورت
اخر ز لبانم شده جاری نام تو و یاد دل پر شور و غرورت
دانی من سرگشته وحیران هستم به امید تو و ان شرم قدومت؟
آیی به کنار دل رنجور و نحیفم؟ تا نوشم از ان ساغروازدست سبویت
خواهدهمه شب ماه تورادرسبدخویش گم گشته ی یعقوب،زلیخا شده محتاج حضورت
۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه
۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه
قاتل در دام
۱۳۸۸ مهر ۲۸, سهشنبه
ای بیخیال!!!
۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه
دقایق به کندی می گذرد
ناگاه داغی تبی تند و گنگ به سراغم می اید...!!!! پبشانیم مجمری داغ گشته..لبانم خشک...دلم در تلاطم....
منادی ندا می دهد:برخیز هنگام جداییست...
تا به خود امدم جانم را ستانده بود....سر بر بالین خاک..دلم جامانده در اغوش یار...چگونه است حال من در روز رستاخیز...با این تن چاک چاک
۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه
حسرت
رنگ عسلی چشمانش مرا در خود ذوب می کرد ،همانندزنبوری که عسل را می سازد اندر هفت توی کندو
گرمی کلامش مرا در هیزم خود می سوزاند،همانند آتشی در میان جنگلی سرد و مرطوب،چه دل نشین است این آتش در آن هنگام که از هر سو نوای سرد فصل،می وزد
پاکی وجودش مرا به یادآب و آیینه می انداخت،همانند آب چشمه تازه متولد شده،پاک و بی آلایش،زلال و بی تلاطم
قامتش همچون سرو بود و من مدهوش از این همه حسن
درسی از ماه
*
میان بسترخاکی که انرا قبر میخوانند.....به یاد یکدگر نوشیم جام زهر را
*
به ان امید کز دست غم هجران.......شویم ازاد گر خواهد خدای خوب ما انرا
*
کنم اکنون تو را یک توصیه همزاد......که گر ان میوه ی ممنوعه را خوردی و ناگه گشت عالم.......به کامت تلخ و گشتی خارج از دنیا
*
بدان تازه شدی همدرد من اما......کنون کز جان من ناید نوایی ..بگذر و برگیر درسی زین معما
۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه
۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه
امضا:لیلا
۱۳۸۸ مهر ۱۴, سهشنبه
تازه میگن که بخون فاتحه ای هر شب جمعه.......................سرخاک دل بیچاره ی پاک
نمیدونن که دل پاک وزلال مدفون...................طفلکی زنده به گورش کردن،تازه اونم به سیاقی هولناک
اخه داشت تازه سرود عاشقی سر میداد..................ولی گفتن که بکن این غلطای زیادی رو از دلت پاک پاک
ولی من هیچ زمان دست نگیرم ز دل و عشق وتب و یار.............چون که ما را زده اند ناف بنام همو ،جانم به فداک
۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه
چگونه است که همه از تو گریزانند و تو به دنبالشان ؟مباد فکر کنی که من هم مثل انانم!نه،من تو را چون جان دوست دارم،اری اری ،چون همان جانی که برای گرفتنش در تلاشی
پس بیا و گرم مرا در اغوش گیر شاید اندکی در اغوش تو بیاسایم،
در این دنیا که هر کسی دنبال سود خویش است ،من ساده دل سرگردانم،نگرانم
نمی دانم به کدام سو بروم،نمی دانم کدامین انسان تاب تحمل این اب زلال را دارد
تا توانسته اند یا ان را گل کرده اند یا از ان دنبال گرفتن ماهی اند
اما تو ........تو بی هیچ چشمداشتی با امدنت خط بطلان به روی تمامی ارزو ها میکشی ،ارزوهایی که سخت به دست میایند
ومن عاشق این رسمم
اکنون که از همه چیز و همه کس دل بریده ام بیا و مرا تنگ در اغوش بگیر تا شاید معشوق ازلی از دیدنم در این حال،ارام گیرد و اندکی از مرارتهایش بر من بکاهد
بیا بیا تا همین اندک جان باقی که از این غبار تن باقیست بستانی و مرا به سر منزل ارامش ابدی برسانی
منتظرم..
۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

دیگه داشت گل دسته های موذنه شهر عشق از دور پیدا میشد؛اما احساس کردم تاب دل کندن رو ازش ندارم،وقتی به اون دو تا ستاره دنباله دار چشماش نگاه می کردم ،احساس کردم اونم یه ذره باهام همدرده.دیگه رسیده بودیم به شهر،خواست پیاده بشه،رفتم به سمتش،یهو احساس کردم تو الاچیق اغوششم،نمی دونم چرا صدایی ازم در نمی اومد،دقت که کردم دیدم مهر لبلش خورده رولبهام و اونها رو بهم دوخته،فقط اشک بود که مجال یکه تازی رو داشت،گفتم اجازه میدی تو این شهر خلوت پناهگاه هم باشیم؟اجازه میدی تو سایه محبت هم اسوده خاطر بخوابیم؟نگاهشو بهم دوخت ؛از نگاهش جواب مثبتم و گرفتم.داشتم بال در می اوردم،خودمو به زمین انداختم،اره این سجده شکر خدا بود....درسته که یه ذره دیر شده اما مهم این دقایق باقی مونده است............شکر ای خدا ،،شکر
۱۳۸۸ شهریور ۲۰, جمعه

زندگی گاه به ما می خندد زندگی راز به ما می گوید
که چگونه است که عاشق باشی ولی از عشق گریزان باشی
که چگونه است که فارغ باشی ولی دلتنگ شقایق باشی
رسم عاشق بودن تنهاییست رسم عاشق بودن شیداییست
همه گویند که دیوانه مشو گاه خندم که چه بد غوغاییست
الغرض گفتن این مفروضات گه برد راه به کنج سیه مجهولات
از بر پندو نصیحت نبود لیک کس را نبود راه به این معقولات
جمله در عاشقی و دلتنگی جمع ایند فراغ و غم و داغ ننگی
پس بیا بگذر از این راه کج و پر سختی که مبادا روی اخر پی هر اهنگی
۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه
سیل بنیان کن
اری امدو داروندارم را با خود برد....نمی توانستم جلویش را بگیرم...همانند طوفان برسرم نازل شد...سیلی شد و همه چیز را با خود برد
در ازای این تاراج چه حاصل میشود؟
شاید پاسخ صبوری باشد...صبر این واژه ی زیبای خداوندی
صبور شدم حالا،مهربان شدم ،اما دلم به نازکییه شبنمی شده
ای ظالم ،چگونه دلت امد بیایی و مرا اینگونه به خاک سیاه بنشانی
نفرینت نمی کنم..اما ارزو میکنم عاشق شوی تا دچار واژه ی همدردی گردی
به من می گویی من از زجر کشیدنت لذت میبرم..اما من تاب ذره ای ازارت را ندارم
فرق من با توی خودخواه این است که من عاشق تو ام ،اما تو عاشق خودت
باشد ..این تو و دل و باقییه احساسی که مانده
۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه

اولین با ر که آدم و حوا اولین گناه را مرتکب شدند نمی دانستند که نسل های بعدی تا اخرالزمان باید مکافاتشان را پس بدهند.
گناه ما چه بود که به خاطر انها باید تاوان پس بدهیم؟
اما ما انسانها همگی قبل از نافرمانی از دستورات خداوند ،دچار حرصی وصف ناپذیر از گناه هستیم وبعد از ارتکاب ان دچار پشیمانی وصف ناپذیر...خدایا این انسان ضعیف البنیه یارای مقاومت در مقابل هوای نفسش را ندارد
سرپیچی از خدا در خونش امیخته شده...انگار ارثی است از پدر و مادر اولیه ما که در ذاتمان ودیعه داده شده
خدایا تو تنها پشتوانه ما هستی در مقابل هوای نفس
تو تنها کسی هستی که می توانیم با تکیه به تو ،نفس سرکش را لگام زده و از ارتکاب سرپیچی از دستوراتت جلو گیری کنیم
پس به ما تاب و تحمل مقابله با این طوفان را بده
تن نحیفم مملو از لکه های سیاه گناه شده
نمیدانیم چگونه سر براریم و نگاهت کنیم..اما ما بی حیا تر از انیم که سر به زیر افکنیم
فقط از تو میخواهیم ..فقط از تو که پناه بی پناهانی
برس به داد دل گناهکار ما انسانها
لحظه ای به حال خود وامگذارمان
ما را در اغوشت بگیر و گرم بفشار
شاید ابلیس وسوسه به واسطه ات از ما دوری کند
۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه
دیر امدی..اما بمان

دیگر رمقی برایم نمانده،نه جانی باقیست که به پایش بریزم،نه دلی دارم که بشکندش
تا کجا می توانی بیایی همراه دل زخم خورده ام؟یارای مقاومت را در مقابل طوفان های روزگار داری؟
من نگران تن نحیفت ام...من همیشه نگران تو ام....همیشه کنار تو ام..نمی بینی مرا؟4 پاره استخوانی را که به اغوش کشیده ای را لمس کن!!!اه مواظب باش ..مبادا زبریه تنم دست نوازشت را بیازارد.
ای ارامش روانم..ای امید لحظات در خود شکستنم؛همیشه بمان
امیدم را نا امید نکن و همیشه بمان،من زنده به گرمای اغوشتم،نفسم را با نفس خویش یدک بکش تا سایه یه مرگ کمی از من فاصله بگیرد...اری مرگ...می خواهم با تمام رمقی که برایم نمانده فریاد بزنم :میخواهمم زنده بمانم و روزگار وصل را در بر بگیرم..
مگر گناه من چه بود که دیر امدی؟گناه من چه بود با این اتش درونم، که تمام وجودم را ذره ذره اب کرد،انقدر ارام سوختم که همه انگاشتند شمعم و سوختن ذاتم است
اما نه من شمع نیستم ...انسانم و روحم بسان نسیمی خنک بر تارک کوهستان در وزیدن.
اری من زنده ام و میخواهم انقدر زنده بمانم تا تو را در بر بگیرم..
ای همه امیدم..ای همه هستی ام
عشق بی مثالم را بپذیر و مرا شعله ور کن
ای دوای درد همه..این جسم و روح ناقابلم را بر دار و ببر....دیگر طاقتم طاق شد
با تمام وجود رنجورم فریاد می اورم....دوستت دارم..........

میخواستم بهت بگم چقدر پریشونم دیدم خودخواهیه دیدم نمیتونم
تحمل میکنم بی تو به هر سختی به شرطیکه بدونم شاد و خوشبختی
بشرطی بشنوم دنیات ارومه که دوسش داری از چشمات معلومه
یکی اینجاست یه دیوونه که بیشتر از خودم قدرتو میدونه
چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم
تو میخندی چه شیرینه گذشتن تازه میفهمم
تو رو میخوام تموم زندگیم اینه دارم میرم ته دیوونگیم اینه
نمیرسه به تو حتی صدای من تو خوشبختی همین بسه برای من
اقتباسی
۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه
قفس تنهایی
تنها بود تو چهاردیواریه تنش، به زحمت دو سه تا پنجره باز کرده بود تو دیواراش،اونهم رو به غروب بود!!!
حس سرخ نداشت،اتش گداخته رو لمس نکرده بود،داغی عشقو با تنش احساس نکرده بود.
عادت داشت همهء احساس عریانشو تقدیم بکنه ،اونارو تو طبق اخلاص میذاشت و به همه تعارف میکرد،اما فقط و فقط سردی دریافت میکرد...
یه روز یکی از دور دورا پیداش شد.از سمت خورشید شرقی می اومد.هر قدر نزدیکتر می شد گرمای بدنشو بیشتر میشد لمس کرد.اون بیچاره که تو فقس تنش اسیر بود ،خوشحال شد،اما تردید رهاش نمی کرد.
ناجی با تیشه عشق افتاد به جون دیوار.یه روزنه باز کرد و ازش عبور کرد و وارد فقس تنهایی شد.بیچاره پرندهء اسیر، از ترس یه گوشه کز کرده بود،داشت میلرزید.
ناجی اومد و بغلش کرد،گونه هاشوبا بوسه سرخابی کردوگل لباشو چید ،یهو پرنده مثل یه گیاه تازه از خاک در اومده ،شروع به جوانه زدن کرد.قد کشید و رشد کرد.رو همهءدیوارها پیچید و بالا رفت.آروم آروم خودشو به اونطرف دیوارها کشوند.
حالا دیگه ناجی وپرندهءتنها هماغوش هم بودند و می رفتند تا ورای ابرها
خوش به حالشون.....خوش بحالشون
حالا من موندمو فقس تنهایی دلم....کجایی ای ناجی؟؟؟؟؟
۱۳۸۸ مرداد ۲۹, پنجشنبه
۱۳۸۸ مرداد ۲۸, چهارشنبه
دیدی رنگ قرمز ان را که به خون تشبیه است؟
دیدی اشک چشمان دخترکی را در انتظار
که چرا از دستش چیزی نمی خرند
دیدی دستان پیر پدر را که از حجم زیاد زحمت پاره پاره است؟
ان رنگ خون"دل من است
ان تمنا "تمنای دل من است
ان اشک"از فراخنای دل من میجوشد
ان دست پاره پاره "جگر پاره پاره من است
در انتظارتم...ای ناجی ..که بیایی به تماشایم
شاید دل سنگت بسوزد و ............بیا بیا













