دوستان....این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل است.....اگر بار گران بودیم رفتیم...اگر نا مهربان بودیم رفتیم....حلال کنید..ادرس جدیدو متعاقبا اعلام میکنم....
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه
۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه
دم در خونه ی یار
تو پیچ پیچ جاده ی رازو نیاز...لابلای تک تک لحظه های ناب تمنا...وسط هق هق التماس به در خونه ات...تو انتهای کوچه ی دلتنگی دیدارت..دم در خونت که هر اواره ای رو کاسه گدایی بدست می شه اونجا دید...حین گفتگوت با تک تک متقاضیای کلبه ارزو ها...منم دریاب...منی که همیشه شرمندتم..همیشه منتظر یه نظر لطفتم...منو هم دریاب ای همه ی وجودم از تو
ای همه هستی زتو پیدا شده...
خاک ضعیف از تو توانا شده...
انکه تقید نپذیرد تویی............
انکه نمردستو نمیرد تویی........
تا کرمت خاک جهان بر گرفت...
پشت زمین بار گران بر گرفت....
هر که نگو یاد تو خاموش به...
هر که نه یاد تو،فراموش به......
غنچه کمر بسته که ما بنده ایم..
گل همه تن جان،که به تو زنده ایم..
ای همه هستی زتو پیدا شده...
خاک ضعیف از تو توانا شده...
انکه تقید نپذیرد تویی............
انکه نمردستو نمیرد تویی........
تا کرمت خاک جهان بر گرفت...
پشت زمین بار گران بر گرفت....
هر که نگو یاد تو خاموش به...
هر که نه یاد تو،فراموش به......
غنچه کمر بسته که ما بنده ایم..
گل همه تن جان،که به تو زنده ایم..
۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه
اعتراف
آسمان آبیت به طراوت نفسهای کودک نوزادی گشته که تنفس در ان غنیمتیست برای ما سرگشتگان...باران رحمتت دمادم بر سر ما بندگان پر ادعا،جاریست و ما همچنان ره بیراهه می زنیم...چه اورده این شیطان دیو صفت بر سر ما؟؟؟اری شکستن قولش به تو برایش مقدور نیست!!...اعوذ بالله من الشیطان رجیم را هماره بر لب جاری داریمو ..باز هم در دامش دستو پا می زنیم
.
.
انقدر صورتم را رو به اسمان ،زیر باران،با چشمانی نگران،با دلی لرزان،اشکانی گره زده در چشمان،...نگه می دارم تا خود بگویی بیا!!!
.
.
.
و اکنون من منتظرم..تا تو ای همه هست و نیستم از تو ...بگو تا به ببرت برگردم....بگو تا بدانم از این کابوس گناهان صغیره و کبیره رها نیده ای ام...چه..خود فرموده ای ادعونی استجب لکم...
.
.
انقدر صورتم را رو به اسمان ،زیر باران،با چشمانی نگران،با دلی لرزان،اشکانی گره زده در چشمان،...نگه می دارم تا خود بگویی بیا!!!
.
.
.
و اکنون من منتظرم..تا تو ای همه هست و نیستم از تو ...بگو تا به ببرت برگردم....بگو تا بدانم از این کابوس گناهان صغیره و کبیره رها نیده ای ام...چه..خود فرموده ای ادعونی استجب لکم...
۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه
صبر خداوند
دیدم که گفتی تو دنیا کسی موقع بهار به فکر ادم برفی ها نیست...تو بهم بگو اخه الان دیگه اصلا کسی ادم برفی درستو حسابی درست می کنه؟ای بابا ...دیگه برفی نداریم که بخوایم باهاش ادم برفی هم درست کنیم...ولی یه سوال برام ایجاد شده...تا حالا به این فکر کردی بعد فصل بهار کسی یاد شکوفه های پرپر هم هست؟کسی یادش هست که چقدر منتظر اومدن بهار با شکوفه هاش بوده؟...
همیشه همینه...مشکل که حل شه دیگه یاد علت مشکل و حل کننده مشکل نیستن...
همیشه درد خودشون دوا بشه..بعد میرن حاجی حاجی مکه...
منو تو هم همینیما..نه این که فقط بخوام غر بزنم..نه!
اره تو این دنیا دیگه هیچ کس نمی خنده..هیچ کی به هیچ کی دل نمیبنده...
بماند...
دلم میسوزه..میدونی واسه کی؟واسه خدا..با این بنده های پرروش..این همه کارای بد بد میکنن ،باز با گردن شکسته میگن:غلط کردیم..اما ته دلشون میگن:اگه پا بده بازم میکنیم...
خسته شد خدا از این همه غلط کردم بنده هاشو تکرار غلط بعدیشون
نمی دونم ..من که اگه جاش بودم عطای دنیا رو به لقاش می بخشیدمو کن فیکون میکردم...بنازم به صبرش...راست میگن ..که عجب صبری خدا دارد....
همیشه همینه...مشکل که حل شه دیگه یاد علت مشکل و حل کننده مشکل نیستن...
همیشه درد خودشون دوا بشه..بعد میرن حاجی حاجی مکه...
منو تو هم همینیما..نه این که فقط بخوام غر بزنم..نه!
اره تو این دنیا دیگه هیچ کس نمی خنده..هیچ کی به هیچ کی دل نمیبنده...
بماند...
دلم میسوزه..میدونی واسه کی؟واسه خدا..با این بنده های پرروش..این همه کارای بد بد میکنن ،باز با گردن شکسته میگن:غلط کردیم..اما ته دلشون میگن:اگه پا بده بازم میکنیم...
خسته شد خدا از این همه غلط کردم بنده هاشو تکرار غلط بعدیشون
نمی دونم ..من که اگه جاش بودم عطای دنیا رو به لقاش می بخشیدمو کن فیکون میکردم...بنازم به صبرش...راست میگن ..که عجب صبری خدا دارد....
۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه
درد را همانند لقمه ای گلو گیر می بلعیم...و باز هم گرسنه از این غذای دلگیر،دستمان را باز به سفره ی زندگی دراز می کنیم...این ضعف بدنی کی تمام می شود ،خداوندا!!!این سوزش گلو ،که از بلعیدن این غذای اکنده از درد و رنج ایدمان شده،کی تمام می شود؟؟؟
با تمام این سختی ها،گاه گاه آبی در گلویمان میریزی و هر آنچه که هست قورت داده می شود....تمام می شود روزی این رنج ها و تو ..خسته از دلی که از حجم زیاد غم ،رودل کرده !!آن هنگام زمان َرستن از اینجاست..زمان پرواز تو و من و همه ی آنها که به دردی مشترک گرفتارند...درد بودن در قفس تن...پرواز را به خاطر بیاور..به خاطر بیاور...
با تمام این سختی ها،گاه گاه آبی در گلویمان میریزی و هر آنچه که هست قورت داده می شود....تمام می شود روزی این رنج ها و تو ..خسته از دلی که از حجم زیاد غم ،رودل کرده !!آن هنگام زمان َرستن از اینجاست..زمان پرواز تو و من و همه ی آنها که به دردی مشترک گرفتارند...درد بودن در قفس تن...پرواز را به خاطر بیاور..به خاطر بیاور...
۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه
تولد
باز هم امدن و رفتن فصل ها در پی هم...باز هم تولد طراوت زمین در دل نیستی فصل زمستان...باز هم بوی نم و باران تازه که بر دیوار های شهر میخورد...باز هم کودکان شاد با لباس هایی که عطر تازگیشان در تنگنای نفس ،می پیچد...و باز و باز..
.
.
و می اید روزی که تکرار خواهد شد این مکررات و تو در میان نیستی...
و تو در آن هنگام جز بوی خاکی که در اطرافت با بوی کافور در آمیخته ،هیچ نمی بویی.
.
.
و..روز هجران نزدیک است
.
.
و می اید روزی که تکرار خواهد شد این مکررات و تو در میان نیستی...
و تو در آن هنگام جز بوی خاکی که در اطرافت با بوی کافور در آمیخته ،هیچ نمی بویی.
.
.
و..روز هجران نزدیک است
۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه
بهار در راه است
لمس نفسهای کوتاه و تند زمستان که به شماره افتاده،غمگینم می کند...اما پیچش
بوی معطر بهار در تنگنای کوچه ام ،مرا دوباره لبخند بر لب می کند..اری از پی هر زمستانی،بهاری هست...از پی هر مرگی،زادنی و از پی هر هجری،وصلی...پس به چه علت است که ادمی از این گذران درس نمی گیرد و طالب ثبات بر حال همیشه رو به زوالش است؟
بنگر بر نسیم صبح که لا بلای گیسوان بلند درختان ،زمزمه ی رویشی دوباره می دهد...پس چرا نشسته ای و زانوان غمت را در میان گرفته ای..برخیز..بر خیز که تولدی در راه است..برخیز که لبخندی نو به سیمایت ،مرا نیز امید وار تر می کند..برخیز که اغوش طبیعت،دوباره بر پذیرش مولودی جدید اغوش گشوده ،پس توچگونه بخیلانه اخم بر ابرو انداخته و کام دنیا را تلختر از قبل می کنی؟؟؟؟مرا بنگر ؛که در اوج ناامیدی از نفس،به دنبال هوایی تازه ،هنوز شب گردم!!
پس بیا و مرا به ارزویم نزدیک نما...و ان دیدن لبخند پر زمهرت است که بر نازک لبانت،نشان از رویش نو ات میکند..به دنیا بیا دوباره...به دنیا بیا دوباره.
.
.
تولدت مبارک..ای مولود زمستان ...مبارک
۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه
در خواب دیدم که با خدا گفتو گویی داشتم
خدا گفت:پس می خواهی با من گفت و گو کنی؟
گفتم اگه وقت دارید!!
خدا لبخندی زد و گفت:وقت من ابدی است
چه سوالی در ذهن داری ،که می خواهی بپرسی؟
گفتم:چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان به تعجب وادار می کند؟
پاسخ داد:اینکه انها از بودن در دوران کودکی ملول میشوند و عجله دارند بزرگ شوندوبعد حسرت دوران کودکی را می خورند
اینکه سلامتشان را وقف بدست اوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج سلامتشان می کنند
اینکه نگران اینده اند و زمان حالشان را فراموش می کنند
انچنانکه نه در حالند و نه در اینده
وچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبودند
خدا دستانم را در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت بودیم
بعد پرسیدم:به عنوان خالق انسان می خواهید انها چه درسهایی از زندگی بیاموزند؟
گفت:اینکه نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن کرد
اما می توان دیگران را دوست داشت
اینکه خوب نیست خود را با دیگران قیاس کنی
اینکه ثروتمند کسی نیست که مال بیشتری دارد بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توان زخم عمیق در دل انسان هایی که دوستشان داریم ایجاد کنیم..اما سالها وقت برای التیامش لازم است
اینکه یاد بگیریم که کسانی هستند که از ته قلب ما را دوست دارند اما بلد نیستند ان را ابراز کنند
یاد بگیریم که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند اما ان را متفاوت ببینند
و..یاد بگیریم که همیشه خدا همینجاست کنارمان...نه،، در وجودمان
خدا گفت:پس می خواهی با من گفت و گو کنی؟
گفتم اگه وقت دارید!!
خدا لبخندی زد و گفت:وقت من ابدی است
چه سوالی در ذهن داری ،که می خواهی بپرسی؟
گفتم:چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان به تعجب وادار می کند؟
پاسخ داد:اینکه انها از بودن در دوران کودکی ملول میشوند و عجله دارند بزرگ شوندوبعد حسرت دوران کودکی را می خورند
اینکه سلامتشان را وقف بدست اوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج سلامتشان می کنند
اینکه نگران اینده اند و زمان حالشان را فراموش می کنند
انچنانکه نه در حالند و نه در اینده
وچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبودند
خدا دستانم را در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت بودیم
بعد پرسیدم:به عنوان خالق انسان می خواهید انها چه درسهایی از زندگی بیاموزند؟
گفت:اینکه نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن کرد
اما می توان دیگران را دوست داشت
اینکه خوب نیست خود را با دیگران قیاس کنی
اینکه ثروتمند کسی نیست که مال بیشتری دارد بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توان زخم عمیق در دل انسان هایی که دوستشان داریم ایجاد کنیم..اما سالها وقت برای التیامش لازم است
اینکه یاد بگیریم که کسانی هستند که از ته قلب ما را دوست دارند اما بلد نیستند ان را ابراز کنند
یاد بگیریم که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند اما ان را متفاوت ببینند
و..یاد بگیریم که همیشه خدا همینجاست کنارمان...نه،، در وجودمان
۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه
بیرحم!
مرا در وادی سرگشتگی دریاب
که این را شرط ایمان و ادب نبود
که من در اتش و در خون
و تو در کنج خلوت؛در میان سرخوشی و دلفریبی ؛در پی دلدار می گردی!
مرا بنگر که چون سرگشته و حیران
بکوبم بر در و دیوار ،که این موجود خسته دارد اخر اندکی جان
زنده ام زنده به ان امید کز ان بستر پر درد برخیزم
به امید خدا ایم به دنیا بار دیگر، گر بسازم از دوباره بند بند این وجود پرستیزم
که این را شرط ایمان و ادب نبود
که من در اتش و در خون
و تو در کنج خلوت؛در میان سرخوشی و دلفریبی ؛در پی دلدار می گردی!
مرا بنگر که چون سرگشته و حیران
بکوبم بر در و دیوار ،که این موجود خسته دارد اخر اندکی جان
زنده ام زنده به ان امید کز ان بستر پر درد برخیزم
به امید خدا ایم به دنیا بار دیگر، گر بسازم از دوباره بند بند این وجود پرستیزم
۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سهشنبه
در کنارم بودی و من در پی ات به درو دیوار می کوبیدم
در چشمانم بودی و من در در نگاهی دیگر پی ات میگشتم
در اغوشم بودی و من تو را گم کرده بودم
مرا به بر بگیر تا ز رنج گنه بیاسایم
مرا ببخش تا به شادی ان، دمی اسوده بیاسایم
مرا ببر به کنارت تا در استانت سر بسایم تا قیامت
.
.
خدایا ..،،من که باشم که بخواهم به برت،در بغلت،در حرمت،راه برم
من که باشم که بخواهم به درت ،دست برم،تا که بخواهم هوسی،خواست گه زود رسی،در پی یک هم نفسی،در پی بانگ جرسی ،راه برم
تو و ان اوج عطا بخشی و سلطانیه این کون و مکان
من و ان اوج خطا کاری و اوج گنه و روی سیه در پی ان
پس کجا راه برم،جز به درت ای همه ی روح و روان؟
در چشمانم بودی و من در در نگاهی دیگر پی ات میگشتم
در اغوشم بودی و من تو را گم کرده بودم
مرا به بر بگیر تا ز رنج گنه بیاسایم
مرا ببخش تا به شادی ان، دمی اسوده بیاسایم
مرا ببر به کنارت تا در استانت سر بسایم تا قیامت
.
.
خدایا ..،،من که باشم که بخواهم به برت،در بغلت،در حرمت،راه برم
من که باشم که بخواهم به درت ،دست برم،تا که بخواهم هوسی،خواست گه زود رسی،در پی یک هم نفسی،در پی بانگ جرسی ،راه برم
تو و ان اوج عطا بخشی و سلطانیه این کون و مکان
من و ان اوج خطا کاری و اوج گنه و روی سیه در پی ان
پس کجا راه برم،جز به درت ای همه ی روح و روان؟
۱۳۸۸ دی ۲۹, سهشنبه
۱۳۸۸ دی ۲۸, دوشنبه
۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه
اشتراک در:
پستها (Atom)
