۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

سیل بنیان کن

بعد از مدتها که منتظر بودم ،عشق امد.
اری امدو داروندارم را با خود برد....نمی توانستم جلویش را بگیرم...همانند طوفان برسرم نازل شد...سیلی شد و همه چیز را با خود برد
در ازای این تاراج چه حاصل میشود؟
شاید پاسخ صبوری باشد...صبر این واژه ی زیبای خداوندی
صبور شدم حالا،مهربان شدم ،اما دلم به نازکییه شبنمی شده
ای ظالم ،چگونه دلت امد بیایی و مرا اینگونه به خاک سیاه بنشانی
نفرینت نمی کنم..اما ارزو میکنم عاشق شوی تا دچار واژه ی همدردی گردی
به من می گویی من از زجر کشیدنت لذت میبرم..اما من تاب ذره ای ازارت را ندارم
فرق من با توی خودخواه این است که من عاشق تو ام ،اما تو عاشق خودت
باشد ..این تو و دل و باقییه احساسی که مانده

۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه


لکه سیاه
اولین با ر که آدم و حوا اولین گناه را مرتکب شدند نمی دانستند که نسل های بعدی تا اخرالزمان باید مکافاتشان را پس بدهند.
گناه ما چه بود که به خاطر انها باید تاوان پس بدهیم؟
اما ما انسانها همگی قبل از نافرمانی از دستورات خداوند ،دچار حرصی وصف ناپذیر از گناه هستیم وبعد از ارتکاب ان دچار پشیمانی وصف ناپذیر...خدایا این انسان ضعیف البنیه یارای مقاومت در مقابل هوای نفسش را ندارد
سرپیچی از خدا در خونش امیخته شده...انگار ارثی است از پدر و مادر اولیه ما که در ذاتمان ودیعه داده شده
خدایا تو تنها پشتوانه ما هستی در مقابل هوای نفس
تو تنها کسی هستی که می توانیم با تکیه به تو ،نفس سرکش را لگام زده و از ارتکاب سرپیچی از دستوراتت جلو گیری کنیم
پس به ما تاب و تحمل مقابله با این طوفان را بده
تن نحیفم مملو از لکه های سیاه گناه شده
نمیدانیم چگونه سر براریم و نگاهت کنیم..اما ما بی حیا تر از انیم که سر به زیر افکنیم
فقط از تو میخواهیم ..فقط از تو که پناه بی پناهانی
برس به داد دل گناهکار ما انسانها
لحظه ای به حال خود وامگذارمان
ما را در اغوشت بگیر و گرم بفشار
شاید ابلیس وسوسه به واسطه ات از ما دوری کند


۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

دیر امدی..اما بمان


امد انکه مرا در انتظار کشت،امد و دارو ندار مرا با خود برد
دیگر رمقی برایم نمانده،نه جانی باقیست که به پایش بریزم،نه دلی دارم که بشکندش
تا کجا می توانی بیایی همراه دل زخم خورده ام؟یارای مقاومت را در مقابل طوفان های روزگار داری؟
من نگران تن نحیفت ام...من همیشه نگران تو ام....همیشه کنار تو ام..نمی بینی مرا؟4 پاره استخوانی را که به اغوش کشیده ای را لمس کن!!!اه مواظب باش ..مبادا زبریه تنم دست نوازشت را بیازارد.
ای ارامش روانم..ای امید لحظات در خود شکستنم؛همیشه بمان
امیدم را نا امید نکن و همیشه بمان،من زنده به گرمای اغوشتم،نفسم را با نفس خویش یدک بکش تا سایه یه مرگ کمی از من فاصله بگیرد...اری مرگ...می خواهم با تمام رمقی که برایم نمانده فریاد بزنم :میخواهمم زنده بمانم و روزگار وصل را در بر بگیرم..
مگر گناه من چه بود که دیر امدی؟گناه من چه بود با این اتش درونم، که تمام وجودم را ذره ذره اب کرد،انقدر ارام سوختم که همه انگاشتند شمعم و سوختن ذاتم است
اما نه من شمع نیستم ...انسانم و روحم بسان نسیمی خنک بر تارک کوهستان در وزیدن.
اری من زنده ام و میخواهم انقدر زنده بمانم تا تو را در بر بگیرم..
ای همه امیدم..ای همه هستی ام
عشق بی مثالم را بپذیر و مرا شعله ور کن
ای دوای درد همه..این جسم و روح ناقابلم را بر دار و ببر....دیگر طاقتم طاق شد
با تمام وجود رنجورم فریاد می اورم....دوستت دارم..........


میخواستم بهت بگم چقدر پریشونم دیدم خودخواهیه دیدم نمیتونم
تحمل میکنم بی تو به هر سختی به شرطیکه بدونم شاد و خوشبختی
بشرطی بشنوم دنیات ارومه که دوسش داری از چشمات معلومه
یکی اینجاست یه دیوونه که بیشتر از خودم قدرتو میدونه
چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم
تو میخندی چه شیرینه گذشتن تازه میفهمم
تو رو میخوام تموم زندگیم اینه دارم میرم ته دیوونگیم اینه
نمیرسه به تو حتی صدای من تو خوشبختی همین بسه برای من
اقتباسی

۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه

قفس تنهایی

تنها بود تو چهاردیواریه تنش، به زحمت دو سه تا پنجره باز کرده بود تو دیواراش،اونهم رو به غروب بود!!!

حس سرخ نداشت،اتش گداخته رو لمس نکرده بود،داغی عشقو با تنش احساس نکرده بود.

عادت داشت همهء احساس عریانشو تقدیم بکنه ،اونارو تو طبق اخلاص میذاشت و به همه تعارف میکرد،اما فقط و فقط سردی دریافت میکرد...

یه روز یکی از دور دورا پیداش شد.از سمت خورشید شرقی می اومد.هر قدر نزدیکتر می شد گرمای بدنشو بیشتر میشد لمس کرد.اون بیچاره که تو فقس تنش اسیر بود ،خوشحال شد،اما تردید رهاش نمی کرد.

ناجی با تیشه عشق افتاد به جون دیوار.یه روزنه باز کرد و ازش عبور کرد و وارد فقس تنهایی شد.بیچاره پرندهء اسیر، از ترس یه گوشه کز کرده بود،داشت میلرزید.

ناجی اومد و بغلش کرد،گونه هاشوبا بوسه سرخابی کردوگل لباشو چید ،یهو پرنده مثل یه گیاه تازه از خاک در اومده ،شروع به جوانه زدن کرد.قد کشید و رشد کرد.رو همهءدیوارها پیچید و بالا رفت.آروم آروم خودشو به اونطرف دیوارها کشوند.

حالا دیگه ناجی وپرندهءتنها هماغوش هم بودند و می رفتند تا ورای ابرها

خوش به حالشون.....خوش بحالشون

حالا من موندمو فقس تنهایی دلم....کجایی ای ناجی؟؟؟؟؟

۱۳۸۸ مرداد ۲۹, پنجشنبه

گره زدم چشامو تو چشات آمیختم دستامو با دستات
دلمو سپردم به موج احساسات خودمو غرق کردم در دریای اشکات
ندیدم گرمی قبلی رو روی لبات ندیدم ارامش دلخواهمو تو کلمات
کجا بودی دیشب دلم گرفته بود نمیگی این بیچاره میمیره برات
نکنه داری دور میشی از قولات نکنه داری دل میبندی به یکی دیگه از خاطر خواهات

۱۳۸۸ مرداد ۲۸, چهارشنبه

دیدی غروب افتاب را در کنج غریبانه دل؟
دیدی رنگ قرمز ان را که به خون تشبیه است؟
دیدی اشک چشمان دخترکی را در انتظار
که چرا از دستش چیزی نمی خرند
دیدی دستان پیر پدر را که از حجم زیاد زحمت پاره پاره است؟
ان رنگ خون"دل من است
ان تمنا "تمنای دل من است
ان اشک"از فراخنای دل من میجوشد
ان دست پاره پاره "جگر پاره پاره من است
در انتظارتم...ای ناجی ..که بیایی به تماشایم
شاید دل سنگت بسوزد و ............بیا بیا

قلبم را به دو پاره تقسیم می کنم.نیمی من و نیمی تو !
نه نه نه اصلا تمامش مال تو
من همینکه بدانم قلبم در دست توست قانع ام
مبادا رهایش کنی
میشکند اخر
ومن رنجور تر از قبل
پی بند زدنش