۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

امان از این دنیای وارونه

در حادثه ی سوز و گداز دل  لیلی
                                 مجنون شده لیلا و تو مجنون!شدی لیلی؟

 میون ایوون مادر بزرگم.....چندتیکه خاطره افتاده بود.سرمو که با لا کردم شمعدونی ها رو دیدم.با اون گلای قرمز وصورتی،با اون برگای سبز مخملی،.....توی اون خاطرات،گذر عمر مو دیدم.....سریع و بی صدا،مثل یه خواب اروم و عمیق...لای برگهای سبز اون شمع دونی ها،تو بودی...تو که الان با هام غریبه ای...تو که سرتو به اسمون ساییدی و دیگه زیر پاتو نگاه نمی کنی ،اما بدون این قد کشیدنت تا یه جایی ادامه داره .تا جایی که ریشه ات سست بشه...اون وقت از اون بالا با صورت روی خاک می افتی و من اون زمان چشم تو چشم،رخ به رخت بهت میگم:به دنیای ما خاکیان خوش اومدی

۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

فراغ

بردار مداد رنگیت را                  رنگی بزن از عمق وجودت
برگیر ز چهره ام سفیدی              اخر شده ام مست حضورت
اخر ز لبانم شده جاری               نام تو و یاد دل پر شور و غرورت
دانی من سرگشته وحیران           هستم به امید تو و ان شرم قدومت؟
آیی به کنار دل رنجور و نحیفم؟    تا نوشم از ان ساغروازدست سبویت
خواهدهمه شب ماه تورادرسبدخویش      گم گشته ی یعقوب،زلیخا شده محتاج حضورت

۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه

کویر

در کویر تشنگی وتنهایی ام،از دور کور سو می زند ،آن همراه...آن چشمه...آن همزاد روزهای  فرغت یار...به سویش روان میشوم اکنون.................آه نه ... سرابی بیش نبود ... چه مأیوسانه باز به دنبال سرابی دیگر باید گشت...
واین است دور و تسلسل این دنیای فانی
ماه تنها تر از همیشه طلوع کرد.....
                                        و او نظاره گرش همانند قبل....
ماه همانند همیشه در او در جستجو
                                         به دنبال ابی بی کران وجودش

 اما از دست او همیشه دریغ میامد
                                                                  اخر تنگ دست بود و نظر تنگ
 خیالی نیست ماه به این رفتن و امدن ها عادت دارد
                                                                بنگر وقت طلوع خورشید شده و هنگام کوچ ماه

۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه

قاتل در دام

خنجر فراغش  را تا دسته در قلبم فرو کرد به خیال رهایی از دام...ناگاه سیل بنیانکنی سرخ غرقش کرد...بیچاره نمیدانست در کویر قلبم دنبال مفرّی برای فرار میگشتم...خود این بهانه را بدستم داد...سلام ای ازادی...سلام ای سفید ابی اسمان...خداحافظ ای بی وفا

۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

ای بیخیال!!!

در انتهای نردبان شک،در اوج تاریکی یاس، رسیدم به قله های یقین!!!!اینکه در اوج ناامیدی ،بالبخندی تلخ میگوید:دلتنگی سیری چند؟؟

۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه

mah




بنگر:عشق با پیکری عریان،بر دستان عاشقان دلشکسته، به سوی مدفن تنهایی تشییع میشود.ندای لا الله الا العشق به گوش می رسد،رب العشق ببخشدش به دلیل انبوهیه گناه عشقش،چه مظلومانه سر بر خاک گذاشت این اول مصیبت عالم





در بسترم پهلو به پهلو می شوم اکنون....چشمانم  دنبال کورسویی نور به هر طرف میدود
دقایق به کندی می گذرد 
ناگاه داغی تبی تند و گنگ به سراغم می اید...!!!! پبشانیم مجمری داغ گشته..لبانم خشک...دلم در تلاطم....
منادی ندا می دهد:برخیز هنگام جداییست...
تا به خود امدم جانم را ستانده بود....سر بر بالین خاک..دلم جامانده در اغوش یار...چگونه است حال من در روز رستاخیز...با این تن چاک چاک





۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

حسرت

رنگ آتش لبانش مرا مدهوش خود کرده بود....آتشش به گرمی سیب بود،سیبی بس شیرین ،کز شیرینی اش ،لبانت به هم می چسبد.
 رنگ عسلی چشمانش مرا در خود ذوب می کرد ،همانندزنبوری که عسل را می سازد اندر هفت توی کندو
گرمی کلامش مرا در هیزم خود می سوزاند،همانند آتشی در میان جنگلی سرد و مرطوب،چه دل نشین است این آتش در آن هنگام که از هر سو نوای سرد فصل،می وزد
پاکی وجودش مرا به یادآب و آیینه می انداخت،همانند آب چشمه تازه متولد شده،پاک و بی آلایش،زلال و بی تلاطم
قامتش همچون سرو بود و من مدهوش از این همه حسن

من ناچیز،من بی توشه،خداوند، این نعمت را در عین کفرانش به  من داد .اما می دانم این گل روزی سر بر آورده و سر به آستان همتایی دیگر می ساید،همانند ماهی که ازدست می لغزد.در ان هنگام منم و حسرت با او ماشدن،منم و حسرت در او ذوب شدن  ،پس ای دل خود را اماده کن فصال نزدیک است......اندکی صبر غروب نزدیک است

درسی از ماه

بیا با هم در این اندک زمان مانده بر جا.....کنار هم بسازیم بستری از خاک
                                             *
میان بسترخاکی که انرا قبر میخوانند.....به یاد یکدگر نوشیم جام زهر را
                                            *
به ان امید کز دست غم هجران.......شویم ازاد گر خواهد خدای خوب ما انرا
                                           *
کنم اکنون تو را یک توصیه همزاد......که گر ان میوه ی ممنوعه را خوردی و ناگه گشت عالم.......به کامت تلخ و گشتی خارج از دنیا
                                         *
بدان تازه شدی همدرد من اما......کنون کز جان من ناید نوایی ..بگذر و برگیر درسی زین معما

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

پروانه در باغ........در بستر شقایقی داغ.......ارمیده بود سر کیف و دماغ
طفلک ندیده بود......همبستری چنین حسود......دل شقایق پر بود.....ز ناله و اه ودود
در مطلع خورشید.... سرحال و پر امید......جست و پرید......ناگه ناله ای شنید
ناله از ان شقایق بود......که در میان قایق بود....قایقی پر ز دقایق بود
دقایقی که از شب پر بود.....شبی  را که به صبح سپرده بود...اما چه کند وفای محبوب....در خوابی ناز خفته بود
 گرچه حق داشت پروانه.....زانکه پر زند رود سوی خانه...اخر این اشیانه...نبود سزایش برای لانه
پروانه بود عاشقی یک ساله....نورسته و جوان و پر شرو شور و پر ز قیل و قاله...نبود در قید شقایق ساده
گذشت ایام و شقایق شد پرپر....ز سودای پروانه بود سر به هوا و پر دردسر
اکنون که پروانه....خود گشته شقایقی دردانه....داند که چه اورده...بر سر شقایش نگونبخت بی چاره
همانا که راست گفتند که این دنیا....دار مکافات است و نه جای ژولیدگان بی کاره


۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه


اره هر شب توی یادت ، تو خیالت ،سرمو   ،  
میذارم کنارتو هرچی غموغصه که هست، میسپارم به دست باد
توی سرپنجه ی باد
میبینم تمام ارزوهامو نقش بر اب
اخه این چه سرنوشتی بود که داد خدا به من
که دلم اینجا و یارم شده دور از منو حالم
اخه عمر من سرگشته تموم شد خدا جون
پس تو کی می خوای که من یه ذره اروم بشه نالم؟
دلک کوچیکم اخه شد به یادش پر پر
اما انگار که نه انگار که منم اون کسی که ،شده ام عاشق دلبر
یکی نیست تو این سرای دنیا
برسه به داد این طفلک معصوم به اسم لیلا
اما تو، ای مجنون
لیلا هم شده مثال تو یه سرگشته ی حیرون
پس بیا و دلک لیلا رو نشکن تا باهم

برسین به جایی که هیچ کس ندیده تو جهون
امضا:لیلا

۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

نمی دونی که چقدر سخته که حرف دلتو......................مثل مرده ،یه جنازه،بکنی میون خاک
تازه میگن که بخون فاتحه ای هر شب جمعه.......................سرخاک دل بیچاره ی پاک
نمیدونن که دل پاک وزلال مدفون...................طفلکی زنده به گورش کردن،تازه اونم به سیاقی هولناک
اخه داشت تازه سرود عاشقی سر میداد..................ولی گفتن که بکن این غلطای زیادی رو از دلت پاک پاک

ولی من هیچ زمان دست نگیرم ز دل و عشق وتب و یار.............چون که ما را زده اند ناف بنام همو ،جانم به فداک

۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه

مرگ ،این واژه زیبای امیدواری در پهنای نا امیدی.......چگونه است به کام اکثریت تلخی و به کام من احلی من العسل؟
چگونه است که همه از تو گریزانند و تو به دنبالشان ؟مباد فکر کنی که من هم مثل انانم!نه،من تو را چون جان دوست دارم،اری اری ،چون همان جانی که برای گرفتنش در تلاشی
پس بیا و گرم مرا در اغوش گیر شاید اندکی در اغوش تو بیاسایم،
در این دنیا که هر کسی دنبال سود خویش است ،من ساده دل سرگردانم،نگرانم
نمی دانم به کدام سو بروم،نمی دانم کدامین انسان تاب تحمل این اب زلال را دارد
تا توانسته اند یا ان را گل کرده اند یا از ان دنبال گرفتن ماهی اند
اما تو ........تو بی هیچ چشمداشتی با امدنت خط بطلان به روی تمامی ارزو ها میکشی ،ارزوهایی که سخت به دست میایند
ومن عاشق این رسمم
اکنون که از همه چیز و همه کس دل بریده ام بیا و مرا تنگ در اغوش بگیر تا شاید معشوق ازلی از دیدنم در این حال،ارام گیرد و اندکی از مرارتهایش بر من بکاهد
بیا بیا تا همین اندک جان باقی که از این غبار تن باقیست بستانی و مرا به سر منزل ارامش ابدی برسانی

منتظرم..
بردار قلم را ...............بنویس ز تنهایی این ماه
بنگر به میانه وجودم...............انگار که مملو است از اه
اخر دل بیچاره این ماه.............بسته است امید به اینکه بگریزد از این روضه و غوغا
دانی که دوای دل درد مند  ماهک................. مهر است و محبت است و رویا؟
پس کی تو میایی به برم ای همه جانم...................اخر چقدر میکنی ازار به این کودک نو پا

گاهی کنم این فکر که شاید....................نبود نفسی هم نفس این دل پر عشق و مصفا

۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه


داشتم از جاده خلوت تنهایی به سمت شهر امید و ارزو می رفتم که ناگهان گوشه جاده یک مسافر جا مونده رو پیدا کردم ،پرسیدم :کجا میری؟ گفت میرم به شهر عشق،گفتم بیا با هم بریم ما دو تا مثل اینکه همسفریم،شدیم همسفر هم.با هم واسه کوتاه تر شدن مسیر دردو دل می کردیم.سحر کلامش بد جوری غافلگیرم کرده بود،هر وقت تو کوره چشماش نگاه می کردم -با اینکه نکاهشو مرتب ازم می دزدید-احساس سوزش می کردم.همینجور که درد و دل میکرد و از بی وفایی ها سخن میگفت الماسهای اشک دونه دونه میافتاد تو سبد دلم،اخه هم درد بودیم،همون هرفای دل منو میزد،همون حسی رو داشت که تو این سالهای سرگردونی داشتم،خوب که نگاه کردم دیدم اصلا این خود منم که دارم با خودم درد و دل میکنم
دیگه داشت گل دسته های موذنه شهر عشق از دور پیدا میشد؛اما احساس کردم تاب دل کندن رو ازش ندارم،وقتی به اون دو تا ستاره دنباله دار چشماش نگاه می کردم ،احساس کردم اونم یه ذره باهام همدرده.دیگه رسیده بودیم به شهر،خواست پیاده بشه،رفتم به سمتش،یهو احساس کردم تو الاچیق اغوششم،نمی دونم چرا صدایی ازم در نمی اومد،دقت که کردم دیدم مهر لبلش خورده رولبهام و اونها رو بهم دوخته،فقط اشک بود که مجال یکه تازی رو داشت،گفتم اجازه میدی تو این شهر خلوت پناهگاه هم باشیم؟اجازه میدی تو سایه محبت هم اسوده خاطر بخوابیم؟نگاهشو بهم دوخت ؛از نگاهش جواب مثبتم و گرفتم.داشتم بال در می اوردم،خودمو به زمین انداختم،اره این سجده شکر خدا بود....درسته که یه ذره دیر شده اما مهم این دقایق باقی مونده است............شکر ای خدا ،،شکر