۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

بهار در راه است



لمس نفسهای کوتاه و تند زمستان که به شماره افتاده،غمگینم می کند...اما پیچش
 بوی معطر بهار در تنگنای کوچه ام ،مرا  دوباره لبخند بر لب می کند..اری از پی هر زمستانی،بهاری هست...از پی هر مرگی،زادنی و از پی هر هجری،وصلی...پس به چه علت است که ادمی از این گذران  درس نمی گیرد و طالب ثبات بر حال همیشه رو به زوالش است؟
بنگر بر نسیم صبح که لا بلای گیسوان بلند درختان ،زمزمه ی رویشی دوباره می دهد...پس چرا نشسته ای و زانوان غمت را در میان گرفته ای..برخیز..بر خیز که تولدی در راه است..برخیز که  لبخندی نو به سیمایت ،مرا نیز امید وار تر می کند..برخیز که اغوش طبیعت،دوباره بر پذیرش مولودی جدید اغوش گشوده ،پس توچگونه بخیلانه اخم بر ابرو انداخته و کام دنیا را تلختر از قبل می کنی؟؟؟؟مرا بنگر ؛که در اوج ناامیدی از نفس،به دنبال هوایی تازه ،هنوز شب گردم!!
پس بیا و مرا به ارزویم نزدیک نما...و ان دیدن لبخند پر زمهرت است که بر نازک لبانت،نشان از رویش نو ات میکند..به دنیا بیا دوباره...به دنیا بیا دوباره.
.
.
تولدت مبارک..ای مولود زمستان ...مبارک

۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

در خواب دیدم که با خدا گفتو گویی داشتم
خدا گفت:پس می خواهی با من گفت و گو کنی؟
گفتم اگه وقت دارید!!
خدا لبخندی زد و گفت:وقت من ابدی است
چه سوالی در ذهن داری ،که می خواهی بپرسی؟
گفتم:چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان به تعجب وادار می کند؟
پاسخ داد:اینکه انها از بودن در دوران کودکی ملول میشوند و عجله دارند بزرگ شوندوبعد حسرت دوران کودکی را می خورند
اینکه سلامتشان را وقف بدست اوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج سلامتشان می کنند
اینکه نگران اینده اند و زمان حالشان را فراموش می کنند
انچنانکه نه در حالند و نه در اینده
وچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبودند
خدا دستانم را در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت بودیم
بعد پرسیدم:به عنوان خالق انسان می خواهید انها چه درسهایی از زندگی بیاموزند؟
گفت:اینکه نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن کرد
اما می توان دیگران را دوست داشت
اینکه خوب نیست خود را با دیگران قیاس کنی
اینکه ثروتمند کسی نیست که مال بیشتری دارد بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توان زخم عمیق در دل انسان هایی که دوستشان داریم ایجاد کنیم..اما سالها وقت برای التیامش لازم است
اینکه یاد بگیریم که کسانی هستند که از ته قلب ما را دوست دارند اما بلد نیستند ان را ابراز کنند
یاد بگیریم که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند  اما ان را متفاوت ببینند
و..یاد بگیریم که همیشه خدا همینجاست کنارمان...نه،، در وجودمان

۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه

بیرحم!

مرا در وادی سرگشتگی  دریاب 
                                                         که این را شرط  ایمان و ادب نبود
که من در اتش و در خون
                                                      و تو در کنج خلوت؛در میان سرخوشی و دلفریبی  ؛در پی دلدار می گردی!
مرا بنگر که چون سرگشته و حیران
                                                     بکوبم بر در و دیوار ،که این موجود خسته دارد اخر  اندکی جان
زنده ام زنده به ان امید کز ان بستر پر درد برخیزم
                                                     به امید خدا ایم به دنیا بار دیگر، گر بسازم از دوباره بند بند این وجود پرستیزم

۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

در کنارم بودی و من در پی ات به درو دیوار می کوبیدم
در چشمانم بودی و من در در نگاهی دیگر پی ات میگشتم
در اغوشم بودی و من  تو را گم کرده بودم
مرا به بر بگیر تا ز رنج گنه بیاسایم
مرا ببخش تا به شادی ان، دمی اسوده بیاسایم
مرا ببر به کنارت تا در استانت سر بسایم تا قیامت
.
.


خدایا ..،،من که باشم که بخواهم به برت،در بغلت،در حرمت،راه برم
من که باشم که بخواهم به درت ،دست برم،تا که بخواهم هوسی،خواست گه زود رسی،در پی یک هم نفسی،در پی بانگ جرسی ،راه برم
تو و ان اوج عطا بخشی و سلطانیه این کون و مکان
من و ان اوج خطا کاری و اوج گنه و روی سیه در پی ان
پس کجا راه برم،جز به درت ای همه ی روح و روان؟