لمس نفسهای کوتاه و تند زمستان که به شماره افتاده،غمگینم می کند...اما پیچش
بوی معطر بهار در تنگنای کوچه ام ،مرا دوباره لبخند بر لب می کند..اری از پی هر زمستانی،بهاری هست...از پی هر مرگی،زادنی و از پی هر هجری،وصلی...پس به چه علت است که ادمی از این گذران درس نمی گیرد و طالب ثبات بر حال همیشه رو به زوالش است؟
بنگر بر نسیم صبح که لا بلای گیسوان بلند درختان ،زمزمه ی رویشی دوباره می دهد...پس چرا نشسته ای و زانوان غمت را در میان گرفته ای..برخیز..بر خیز که تولدی در راه است..برخیز که لبخندی نو به سیمایت ،مرا نیز امید وار تر می کند..برخیز که اغوش طبیعت،دوباره بر پذیرش مولودی جدید اغوش گشوده ،پس توچگونه بخیلانه اخم بر ابرو انداخته و کام دنیا را تلختر از قبل می کنی؟؟؟؟مرا بنگر ؛که در اوج ناامیدی از نفس،به دنبال هوایی تازه ،هنوز شب گردم!!
پس بیا و مرا به ارزویم نزدیک نما...و ان دیدن لبخند پر زمهرت است که بر نازک لبانت،نشان از رویش نو ات میکند..به دنیا بیا دوباره...به دنیا بیا دوباره.
.
.
تولدت مبارک..ای مولود زمستان ...مبارک