۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه

درد را همانند لقمه ای گلو گیر می بلعیم...و باز هم گرسنه از این غذای دلگیر،دستمان را باز به سفره ی زندگی دراز می کنیم...این ضعف بدنی کی تمام می شود ،خداوندا!!!این سوزش گلو ،که از بلعیدن این غذای اکنده از درد و رنج ایدمان شده،کی تمام می شود؟؟؟
با تمام این سختی ها،گاه گاه آبی در گلویمان میریزی و هر آنچه که هست قورت داده می شود....تمام می شود روزی این رنج ها و تو ..خسته از دلی که از حجم زیاد غم ،رودل کرده !!آن هنگام زمان َرستن از اینجاست..زمان پرواز تو و من و همه ی آنها که به دردی مشترک گرفتارند...درد بودن در قفس تن...پرواز را به خاطر بیاور..به خاطر بیاور...

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

تولد

باز هم امدن و رفتن فصل ها در پی هم...باز هم تولد طراوت زمین در دل نیستی فصل زمستان...باز هم بوی نم و باران تازه که بر دیوار های شهر میخورد...باز هم کودکان شاد با لباس هایی که عطر تازگیشان در تنگنای نفس ،می پیچد...و باز و باز..
 .
.
و می اید روزی که تکرار خواهد شد این مکررات و تو در میان نیستی...
و تو در آن هنگام جز بوی خاکی که در اطرافت با بوی کافور در آمیخته ،هیچ نمی بویی.
.
.
و..روز هجران نزدیک است