لمس نفسهای کوتاه و تند زمستان که به شماره افتاده،غمگینم می کند...اما پیچش
بوی معطر بهار در تنگنای کوچه ام ،مرا دوباره لبخند بر لب می کند..اری از پی هر زمستانی،بهاری هست...از پی هر مرگی،زادنی و از پی هر هجری،وصلی...پس به چه علت است که ادمی از این گذران درس نمی گیرد و طالب ثبات بر حال همیشه رو به زوالش است؟
بنگر بر نسیم صبح که لا بلای گیسوان بلند درختان ،زمزمه ی رویشی دوباره می دهد...پس چرا نشسته ای و زانوان غمت را در میان گرفته ای..برخیز..بر خیز که تولدی در راه است..برخیز که لبخندی نو به سیمایت ،مرا نیز امید وار تر می کند..برخیز که اغوش طبیعت،دوباره بر پذیرش مولودی جدید اغوش گشوده ،پس توچگونه بخیلانه اخم بر ابرو انداخته و کام دنیا را تلختر از قبل می کنی؟؟؟؟مرا بنگر ؛که در اوج ناامیدی از نفس،به دنبال هوایی تازه ،هنوز شب گردم!!
پس بیا و مرا به ارزویم نزدیک نما...و ان دیدن لبخند پر زمهرت است که بر نازک لبانت،نشان از رویش نو ات میکند..به دنیا بیا دوباره...به دنیا بیا دوباره.
.
.
تولدت مبارک..ای مولود زمستان ...مبارک
۴ نظر:
دست من نمی رسد
روز و شب
به وجود اعتباری ام
"ماهیت"
روز و شب دور می شود
قهر می کند
این وجود اعتباری ام
تازگی...
کشف کرده ام
که حقیقت وجود من هنوز
در عدم از حدوث خود فرار می کند
و خرد
با شعور فلسفی
بر سر دو حرف بودن و نبودنم
مجادلانه بحث و شور می کند
روزی با چوب کبریت آدمکی ساختم تا تنهایی ام را با آن قسمت کنم و حالا اتاقم پر شده از آدمک های چوبی ولی هنوز تنهایم
خود نمیدانم کجا رفتم بخواب؟؟! از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟
تهنیت باد به تو دوست من این نوروز...
سنبل و سبزه و سیر و سمنویت سرشار
دیگ سبزی پلو و ماهی تو بر سر بار
سرکه ات ترش ولی سنجد و سیبت شیرین
الغرض سفره ی هففت سین تو باشد رنگین...
پیشاپیش سال نو مبارک دوستم[گل][گل][گل]
ارسال یک نظر