۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه

درد را همانند لقمه ای گلو گیر می بلعیم...و باز هم گرسنه از این غذای دلگیر،دستمان را باز به سفره ی زندگی دراز می کنیم...این ضعف بدنی کی تمام می شود ،خداوندا!!!این سوزش گلو ،که از بلعیدن این غذای اکنده از درد و رنج ایدمان شده،کی تمام می شود؟؟؟
با تمام این سختی ها،گاه گاه آبی در گلویمان میریزی و هر آنچه که هست قورت داده می شود....تمام می شود روزی این رنج ها و تو ..خسته از دلی که از حجم زیاد غم ،رودل کرده !!آن هنگام زمان َرستن از اینجاست..زمان پرواز تو و من و همه ی آنها که به دردی مشترک گرفتارند...درد بودن در قفس تن...پرواز را به خاطر بیاور..به خاطر بیاور...

۵ نظر:

hajar گفت...

انسانها بازی را دوست دارند.
این با خودمان است که اسباب بازی آنها شویم یا هم بازیشان.

hajar گفت...

خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من

ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت !

پرتو گفت...

سلام عزیزم این متنت خیلی قشنگ بود

پرتو گفت...

فرسوده ام از ماندن
می نماید این زخمها نمی خواهند درمان شوند
این درد بیش از اندازه حقیقی است

پرتو گفت...

کیست در من که میکشد فریاد
کیست این من که من نمی بینم
لحظه لحظه به سوی اضمحلال
میبرد روح پر هیا هویم
شب پر از آه و ناله و درد است
روزها بیقرار ومضطرب است
من گمانم که گاه گاهی او
ریسمان دلش پر آشوب است
این" من" بیقرار می دانم
از خودم خوب سیر میکندم
نفرت از چشم های" من" لبریز
من بیچاره را اسیر می کندم
عاقبت سیر میشوم ز خودم
"من "دیوانه باز می خندد
نعره هایش تمام می شود و
گریه هایم شروع می گردد