۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه

اعتراف

آسمان آبیت به طراوت نفسهای کودک نوزادی گشته که تنفس در ان غنیمتیست برای ما سرگشتگان...باران رحمتت دمادم بر سر ما بندگان پر ادعا،جاریست و ما همچنان ره بیراهه می زنیم...چه اورده این شیطان دیو صفت بر سر ما؟؟؟اری  شکستن قولش به تو برایش مقدور نیست!!...اعوذ بالله من الشیطان رجیم را هماره بر لب جاری داریمو ..باز هم در دامش دستو پا می زنیم
.
.
انقدر صورتم را رو به اسمان ،زیر باران،با چشمانی نگران،با دلی لرزان،اشکانی گره زده در چشمان،...نگه می دارم تا خود بگویی بیا!!!
.
.
.
و اکنون من منتظرم..تا تو ای همه هست و نیستم از تو ...بگو تا به ببرت برگردم....بگو تا بدانم از این کابوس گناهان صغیره و کبیره رها نیده ای ام...چه..خود فرموده ای ادعونی استجب لکم...

۴ نظر:

پرتو گفت...

خدای من
پس از توفان

پس از تندر

پس از باران

گل آرامش آوازي

به رنگ چشمهاي روشنت دارد

نسيمي كز فراز باغ مي آيد
خدای من

چه خوش بوي تنت دارد

پرتو گفت...

می توان در گریه ابر با خیال غنچه خوش بود زایش آینده را در هر خزانی دید و آسود...

پرتو گفت...

کاشکی که بارون بزنه
به سقف و ایوون بزنه
کاشکی دلم پر بگیره
شادی رو از سر بگیره
کاش دوباره بارون بیاد
کاشکی بوی خدا بیاد
تو کوچه و تو باغ من
کاش دوباره بارون بیاد
اشک خدا رو ببوسم
تا که دلم جون بگیره

پرتو گفت...

بزن باران
كه دين را دام كردند
شكار خلق و صيد خام كردند
بزن باران
خدا بازيچه اي شد
كه با ان كسب ننگ و نام كردند
بزن باران بنام هرچه خوبيست
به زير اوارگاه پايكوبيست
مزار تشنه جويباران پر ازسنگ
بزن باران كه وقت لايروبيست