تو پیچ پیچ جاده ی رازو نیاز...لابلای تک تک لحظه های ناب تمنا...وسط هق هق التماس به در خونه ات...تو انتهای کوچه ی دلتنگی دیدارت..دم در خونت که هر اواره ای رو کاسه گدایی بدست می شه اونجا دید...حین گفتگوت با تک تک متقاضیای کلبه ارزو ها...منم دریاب...منی که همیشه شرمندتم..همیشه منتظر یه نظر لطفتم...منو هم دریاب ای همه ی وجودم از تو
ای همه هستی زتو پیدا شده...
خاک ضعیف از تو توانا شده...
انکه تقید نپذیرد تویی............
انکه نمردستو نمیرد تویی........
تا کرمت خاک جهان بر گرفت...
پشت زمین بار گران بر گرفت....
هر که نگو یاد تو خاموش به...
هر که نه یاد تو،فراموش به......
غنچه کمر بسته که ما بنده ایم..
گل همه تن جان،که به تو زنده ایم..
ای همه هستی زتو پیدا شده...
خاک ضعیف از تو توانا شده...
انکه تقید نپذیرد تویی............
انکه نمردستو نمیرد تویی........
تا کرمت خاک جهان بر گرفت...
پشت زمین بار گران بر گرفت....
هر که نگو یاد تو خاموش به...
هر که نه یاد تو،فراموش به......
غنچه کمر بسته که ما بنده ایم..
گل همه تن جان،که به تو زنده ایم..
۲ نظر:
یک بازی کودکانه.
با یک حرکت دست ما٬ ده ها بار در دقیقه می چرخید.
با چشمهای بسته و لب های خندان و قلبهای تپنده ٬ پر از آرزو و خیال معصمومانه و ٬ انگشت اشاره را در یکی از چرخشها بر کره جغرافیایی می گذاشتیم.
اینجا جایی آنسوی آبها .
در به در بدنبال خانه کودکی بر روی نقشه.
و از این سوی دنیا تا آن سوی دنیا٬به اندازه چهار انگشت ٬فاصله .
بی آنکه روزها را بشماری و شبها را هر شب و هر شب دوره کنی.
بی آنکه با چشمهای بسته ات آرزوهایت را هر بار از حفظ باز خوانی کنی.
بی آنکه قلبت دوری را هر روز و هر روز در آینه تکرار کند.
بی آنکه پشت همه ی پنجره ها هر روز در انتظار آفتاب بی ساقه و ریشه برویی و همه شبها بی نگاه ستاره ها بی رویا سر کنی .
بی آنکه خاک را اینجا و آنجا بدوش بکشی.
بی آنکه بدانی کودکی را به اندازه قرن ها دور در زمان رها خواهی کرد...
لبخند می زنی و فاصله بودن و نبودنت، ازین خانه تا آن خانه ات ٬تنها چهار انگشت ناقابل می شود.
برای فاصله ننوشته ام.
که از اینجا تا دل من٬ و خانه تو خدایا ٬ دیگر هیچ " تا " یی نیست.
اینجا دیگر هیچ فاصله ای نیست. حتی همان چهار انگشت ناقابل.
اینجا همه دنیا در قلب من٬ بی فاصله .....
رسته ام از رستن، که پناه من بیش ازین نگاه آفتاب نیست. ...
بارور باور بی مکان بودنم
و اینک ...
اختتام محتوم فاصله ها
اگر همه پنجره ها با من غریبه شوند، هراسی نیست خدایا! چشمهایت دریچه ای روبه طلوع آرزوهایم می باشند
ارسال یک نظر